اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1002

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

به حلول بهشت حكم كردن است به ولايت ، و حكم كردن به حلول دوزخ حكم كردن است به عداوت . و اين روى نيست . و مذهب اهل سنت و جماعت آن است كه حكم كردن به ولايت كه تعلق دارد به خاتمت عمر نه به اول عمر . از بهر آنكه خداى عز و جلّ كه ايمان بر بندگان واجب كرد بگزاردن عمل واجب نكرد . و لكن بدان به سر بردن واجب كرد . نگفت من عمل حسنة فله عشر امثالها . چه گفت : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها . نگفت هركه بكند ، چه گفت هركه بيارد . پس بردن شرط آمد نه كردن . نبينى كه هركه عمر بر كفر گذارد چو به آخر ايمان آرد آن كفر را حكم نماند . و اگر چون كافر ايمان آرد حكم كفر نماند . چنان كه خداى عز و جلّ گفت : قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ . و اگر عمر به ايمان گذارد چو به آخر كفر آرد حكم ايمان نماند . چنان كه خداى تعالى گفت : وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ ، الآية . و نيز گفت : وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِي - الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ . و خلاف نيست ميان همه اهل توحيد كه هركه عمر بر كافرى گذارد و پيش از وقت رفتن به ايمان آرد بدان سر سعيد رود و دوست رود ، و هركه عمر بر ايمان گذارد ، و آخر ايمان به جاى ماند بدان سر شقى رود . پس چو عامهء مؤمنان را كسى را از اين خطر ايمنى نيست هيچ را از ايشان حكم كردن كه ولى است روا نيست . و لكن از بهر آنكه ولايت بىايمان روا نباشد گفتن كه مؤمنان اولياى خداىاند روا است ؛ و عامهء كافران هيچ‌كس را از ايشان حكم كردن كه اين عدو خداى است روا نيست . از بهر آنكه مر هريكى را اميد يافتن ايمان است ، و لكن چو عداوت بىكفر نباشد ، گفتن كه كافران اعداى خداىاند روا باشد . و سر اين سخن آن است كه بنده ولى خداى آنگاه گردد كه خداى ورا دوست دارد . و از سر خداى كس را خبر نيست . چنان كه عيسى عليه السلام گفت : تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما فى نفسك . و بنده دشمن خداى آنگاه گردد كه خداى ورا دشمن دارد و از سر دشمنى خداى